تاريخ : جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۴ | 0:35 | نویسنده : الهام...
دل شکستن.......

حواسمان نیست که چه راحت باحرفی که درهوا رها میکنیم٬
چگونه یک نفر را به هم میریزیم
چند نفر را به جان هم می اندازیم
چه سرخوردگی یا دلخوری هایی به جای میگذاریم
چقدر زخم میزنیم....
حواسمان نیست که ما میگوییم و رها میکنیم
و رد میشویم و میگذاریم به پای رک بودنمان
اما یکی ممکن است گیر کند...
بین کلمه های ما...
بین قضاوتهای ما...
بین برداشت های ما...
دلی که میشکنیم ارزان نیست..



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 0:24 | نویسنده : الهام...
71214911162223002851.jpg

گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...

تا ببینی کیا پشتتن...

کیا باعث رشدتن... کیا میرن...

کیا همه جوره میمونن!

گاهی لازمه جوری زمین بخوری که زخمی بشی؛

زخماتو باز بذاری؛ ببینی کیا نمک میپاشن؛

کیا مرحم میذارن؛ کیا با تو هم دردن . کیا هم خود دردن!

هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!

دست یه کسایی نمک می بینی که روشون قسم می خوردی

و یه کسایی مرحم میذارن رو زخمات که اصلا یادشون نبودی!

آنقدر مات و مبهوت رفتارای اونا می مونی ،

که کلا یادت میره زمین خوردی، زخمات دیگه نمی سوزن؛

این جیگرته که میسوزه...

که چرا به بعضی ها بیشتر از لیاقتشون بها دادم،

بعضی ها رو هم فراموش کردم!

زمین که می خوری می بینی کیا هنوز کنارت ایستادن و نرفتن...

زمین خوردن گاهی از زندگی کردن هم واجبتره،

چون میفهمی با کیا زندگی کنی!



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 20:36 | نویسنده : الهام...

از حال و هواهای بدِ این روزهام... 

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم 

تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...! 

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی 

طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم 

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون 

هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم 

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر 

می گردم و انگار دستی می دهد تابم 

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد 

وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...! 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ | 0:47 | نویسنده : الهام...

ای بهترینم چشمهایت را باز کن

تا بتوانی لحظه لحظه اعدام ثانیه هایمان را نظاره کنی..

هجوم سایه ی خیالت.. سراب بی وقفه بودنت

تک بوسه هایمان بر مزار سردت و فریادهایمان برای 

تمام شدن روزهای جوانیت منظره ای به تو خواهد داد

که ترسیم کنی تمام این روزهای بعد رفتنت را...

رفتی..

و بعد از رفتنت باران اشکهایمان چه معصومانه بارید

بعد از رفتنت قلب های دریایمان ترک برداشت

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

بعد از رفتنت همه هستی مان از دست رفت

بعد از رفتنت ما بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهیم مرد

هنوز آشفته ی چشمهای مهربان توایم برگرد!

چشمی بهم زدیم و پنج سال گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

تمام این روزها گذشت

ولی ما به این سادگی ازین روزهای "تلخ" نگذشتیم...!!

رویای باتو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود

با تو بودن قصه شیرینی بود به وسعت تلخی این سالها

و داشتنت فانوسی به روشنایی هرچه تاریکی در نداشتنت!

الی یک سال دیگه هم بی تو گذشت و باز هم

ما مانده ایم و یک دنیا دلتنگی ودیوانگی، ما مانده ایم و

این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز

است و دیواره بغض ما چه نازک..

کجاست جاده ای که ما را به تو برساند ؟ 

کجاست آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمی باشد ؟

کجاست دفتر خاطراتمان که غمها را بر دوشش نهیم؟!

دلتنگم دلتنگتر از همه دلتنگی هاااااا.. 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ | 0:23 | نویسنده : الهام...

و کاش ندانی تمام این سال ها

مرگبارترین فصل‌ها پاییز بوده است

که بعد از تو دیگر  

نه عطرِ دریا سرشار ترم می‌‌کند

نه بوییدن ساقه‌های برنج عاشق ترم

نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل ، شاعر ترم..

باز داره مهر میاد متنفرممممممم از ماه مهری که تو رو با بی مهری ازم گرفت.. 



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 1:35 | نویسنده : الهام...

زندگی ست دیگر...

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

همه سازهایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

به جوانی که رفت،

میانسالی که می رود،

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

بهاری که دارد تمام می شود کم کم،

ریز ریز،

آرام آرام،

نم نمک...

زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،

بدون ابر بدون بارندگی.

هر جور که باشی می گذرد،

روزها را دریاب...

روزگار یادت می دهد با ناکوک ترین سازش چطور برقصی....



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ | 14:40 | نویسنده : الهام...

آخرین بار با تو گفتم و خندیدم
از یه همچین روزی خیلی می ترسیدم !!!



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 4:23 | نویسنده : الهام...

بزرگ شديم... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

بزرگ شديم... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت 

انطور كه مادر گفته بود..

بزرگ شديم... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست...

بزرگ شديم... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرهزار گريه بود .. 

و پشت هر قدرت پدريك بيماري نهفته...

بزرگ شديم... و يافتيم ك مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، 

يك لباس يا كيف حل نيست...

و اين كه ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت، 

و يا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ...

بزرگ شديم... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، 

بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند، و چيزي نمانده كه بروند

و يا هم اكنون رفته اند...

خيلي بزرگ شديم ...

وقتي فهميديم سخت گيري مادرعشقش بود،

غضبش عشق بود وتنبيه اش عشق،،. خيلي بزرگ شديم ،، 

وقتي فهميديم پشت لبخند پدر خميدگي قامت اوست،

عجيب دنيايي ست، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر

معذرت ميخواهم فيثاغورس.

پدر سخت ترين معادلات ست!

معذرت ميخواهم نيوتن،

راز جاذبه، مادر است!

معذرت ميخواهم أديسون.،

اولين چراغهاي زندگي ما، پدر مادرهستند! 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ | 3:55 | نویسنده : الهام...
بنر و پوستر شب های قدر

ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ …

ﺍﺯ ﻛﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺸﻮﺩ

پاﯼ ﺧﻴﺎﻟﻢ

ﻧﻜﻨﺪ ﻓﺮﻕ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ....

ﭼﻪ ﺑﺮﺍﻧﯽ،

ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ …

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺟﻢ ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ ...

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻛﻢ ﺑﻜﺸﺎﻧﯽ …

ﻧﻪ ﻣﻦ ﺁﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﺮﻧﺠﻢ

ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻧﯽ ...

ﻧﻪ ﻣﻦ ﺁﻧﻢ ﻛﻪ ﺯ ﻓﻴﺾ ﻧﮕﻬﺖ ﭼﺸﻢ ﺑﭙﻮﺷﻢ

ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﯽ ﻛﻪ ﮔﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻨﻮﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ

ﺩﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩﺩ …

ﻧﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﯽ

ﭘﺸﺖ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻧﺸﻴﻨﻢ ﭼﻮ ﮔﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﯽ

ﻛﺲ ﺑﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ

ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ

ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﺩﺭ ﻛﻪ ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍ ﻧﻴﺴﺖ ﭘﻨﺎﻫﯽ

التماس دعا دارم تو این شبای قدر

خیلی خیلی برام دعا کنید..



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ | 1:6 | نویسنده : الهام...

میترا خانوم و بهار عزیز

ممنونم که همراه منو این خونه کوچیکم هستین.. 

نمیدونم باید چی بگم بابت رفتن آشتی عزیز.. فقط متاسفم.. :(

کاش زندگی جور دیگه ای ازمون امتحان میگرفت.. الهه منم 5 سال میشه

که تنهام گذاشته.. بعد ازون دیگه هیچی برام قشنگ نیست.. زندگیم با 

خاطراتمون میگذره.. با روزای خوشی که با هم داشتیم.. با شیطونیامون 

دعواهامون قهرا و آشتیامون.. ولی چاره ای نیست زندگی ادامه داره.. 

باید سوخت و ساخت تا تموم شه.. امیدوارم غم آخرتون باشه و سایتون

همیشه بالای سر بهار عزیز باشه.. براتون یک دنیا شادی و یک عمر سلامتی

از خدا آرزو میکنممم.. برای آشتی عزیزم آمرزش الهی از خدا طلب میکنم..

همین الان برای شادی روحش فاتحه میخونم و از همه دوستای خوبم که 

این پستو میخونن هم میخوام برای شادی روح آشتی عزیز یک فاتحه بخونن و

یک صلوات بفرستن.. ممنونم از همه شما خوبااااان...  برامم دعا کنید.. :)



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۳ | 1:16 | نویسنده : الهام...
http://axgig.com/images/69028887741327583699.jpg

میگن عصر جمعه دل آدم میگیره ...

چند سالی هست که زندگیم در یک عصر جمعه متوقف شده!!!!



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ | 1:36 | نویسنده : الهام...

پا به پای کودکی هایم بیا...

کفش هایت را به پا کن تا به تا..

قاه قاه خنده ات را ساز کن ، 

باز هم با خنده ات اعجاز کن...

پا بکوب و لج کن و راضی نشو ...

با کسی جز دوست هم بازی نشو ، 

بچه های کوچه را هم کن خبر ...

عاقلی را یک شب از یادت ببر..

خاله بازی کن به رسم کودکی...

با همان چادر نماز پولکی...

طعم چای و قوری گلدارمان 

لحظه های ناب وبی تکرارمان ، 

مادری از جنس باران داشتیم 

در کنارش خواب آسان داشتیم ، 

یا پدر اسطوره ی دنیای ما ...

قهرمان باور زیبای ما...

قصه های هر شب مادربزرگ ، 

ماجرای بزبز قندی و گرگ ..

غصه هرگز فرصت جولان نداشت ، 

خنده های کودکی پایان نداشت 

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ، 

ثروت هر بچه قدری تیله بود ...

ای شریک نان و گردو و پنیر 

هم کلاسی ، باز دستم را بگیر ...

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 

آن دل نازت برایم تنگ نیست..

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟؟ 

آسمان باورت مهتابی است ؟؟ 

هر کجایی شعر باران را بخوان ، 

ساده باش و بازهم کودک بمان 

باز باران با ترانه ، گریه کن ! 

کودکی تو ، کودکانه گریه کن ! 

ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم بازگرد..



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ | 0:16 | نویسنده : الهام...

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....

کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...

دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم تو زیباترینی... .

همیشه با این باور زندگی کن...

خودت را فراموش نکن... .

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما به یاد داشته باش....

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردی برخیز....

اشکالی ندارد....

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!

به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....

برای پدرت تو ملکه هستی....

گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟

اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....

گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند

از تمام مردان این شهر ممنون باش...

ممنون باش که هر روز لطافت تو را،

ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .

تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...

آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی

هیچ گاه فراموش نکن...



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ | 5:8 | نویسنده : الهام...

چشمان عروسکم را می گیرم

نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد

می ترسم بهانه گیر شود...!



تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ | 16:42 | نویسنده : الهام...
دلم گرفته به دعاهاتون تو اين روزا احتياج دارمم..

خدايا ميدونم

گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد..

خدايا كمكم كن از هميشه بيشتر تر به كمك و حمايتت احتياج دارمممم..



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ | 17:4 | نویسنده : الهام...

یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ،

آرام و بیصدا از زندگی آدمها بروی بیرون ...

دیر که بشود تمام آن لحظه های خوش

مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان ، آب میشود ..!

میچکد روی دامنت ...

یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری

و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری ...

سنجاق سری ، گردنبندی ، گاه خاطره ای ، چیزی ...

تا از دیده شان که رفتی ، از یادشان نروی ...!
 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 2:20 | نویسنده : الهام...
ای مشک! تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم ، تو مرا یاری کن
من وعده ی آبِ تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
اما تیر بعدی مشک را از هم درید و آبها را بر زمین داغ کربلا ریخت تا
عباس (ع) دیگر مأیوس شود.
ای مشک! نگه کن تو به بالای سَرم 
«زهرا»ست نشسته ، آبروداری کن
لختی بعد، تیری به سینه مبارک حضرت (ع) نشست و وی را از اسب به
 
زیر انداخت، تا کار تمام شود و لب‌تشنكان بي‌ساقي و حسین (ع)
بی‌علمدار گردد.سرانجام یکی از لشگریان دشمن به پیکر نازنین حضرت
حمله کرد و با عمود آهنین بر فرق عباس زد که سر او- مانند فرق مبارک
پدرش علی (ع)- شکافت و بر زمین افتاد و فریاد زد: « یا ابا عبدالله علیک
منی السلام ــ برادرم خداحافظ».
امام حسین (ع) خود را به پیکر بی دست برادر رساند و چون وی را دید
که به شهادت رسیده است، فرمود: « الان انکسر ظهری و قلت حیلتی ــ
 
اکنون کمرم شکست و راه چاره بر من بسته شد» ...
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون..


تاريخ : شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ | 19:53 | نویسنده : الهام...
باز محرم رسید این من و این گریه هایم

رفع عطش می کند فرات اشک هایم

باز محرم رسید دلم چه ماتمزده

کسی میان این دل خیمه ماتم زده..

سلام..

از تموم دوستای گلم میخوام به حق این شبای عزیز محرم برام

دعا کنن.. یه حاجتی تو دلمه دعا کنین به حق همین شباا اگه

به صلاحمه خدا بهم بده..  التماس دعااا...



تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ | 22:47 | نویسنده : الهام...
نمی دانستم دلتنگی دل نازکم میکند..

آنقدر که به هر بهانه ی کوچکی چانه ام بلرزد و

چشم هایم پر..

نمی دانستم نبودنت کودکم می کند..

آنقدر که ساعت ها گوشه ای بنشینم و با همه قهر که چرا نیستی..

نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

دارم میمیرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

نمی دونی تو این روزا چقد یاد تو میفتم

ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

کجا باید برم بی تو؟! تویی که قد دنیامی

که هر جایی رو میبینم نبینم پیش چشمامی

برم هرجای این دنیا شبم با بغض دم سازه

آخه هر جا یه چیزی هست منو یاد تو بندازه..

یک سال دیگه ام بدون تو گذشت دلم تو رو میخواد آجی..

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 0:44 | نویسنده : الهام...

جسارت میخواهد!!!

نزدیک شدن

به افکار دختری

که روزها....

مردانه

با زندگی میجنگد...

اماشب ها...

بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!

از بیرون همه چیز روبراه است

اما هرنفس درد است که میکشی!

معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...

روی هیچ

صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...

با هیچ

زبونی نمیشه توضیح داد....

حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو

 پدر....

خوابم نمی برد

بغض

روی ثانیه هایم راه می رود

دوباره تو را کم آورده ام

تو را

و عطر صبوری هایت را

کودکانه در آغوشم بگیر

به یادروزهای دوران طفولیت

که بهانه گریه ام گرسنگی بود

میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم..