تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 1:35 | نویسنده : الهام...

زندگی ست دیگر...

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

همه سازهایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

به جوانی که رفت،

میانسالی که می رود،

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

بهاری که دارد تمام می شود کم کم،

ریز ریز،

آرام آرام،

نم نمک...

زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،

بدون ابر بدون بارندگی.

هر جور که باشی می گذرد،

روزها را دریاب...

روزگار یادت می دهد با ناکوک ترین سازش چطور برقصی....



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 14:40 | نویسنده : الهام...

آخرین بار با تو گفتم و خندیدم
از یه همچین روزی خیلی می ترسیدم !!!



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | 4:23 | نویسنده : الهام...

بزرگ شديم... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

بزرگ شديم... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت 

انطور كه مادر گفته بود..

بزرگ شديم... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست...

بزرگ شديم... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرهزار گريه بود .. 

و پشت هر قدرت پدريك بيماري نهفته...

بزرگ شديم... و يافتيم ك مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، 

يك لباس يا كيف حل نيست...

و اين كه ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت، 

و يا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ...

بزرگ شديم... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، 

بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند، و چيزي نمانده كه بروند

و يا هم اكنون رفته اند...

خيلي بزرگ شديم ...

وقتي فهميديم سخت گيري مادرعشقش بود،

غضبش عشق بود وتنبيه اش عشق،،. خيلي بزرگ شديم ،، 

وقتي فهميديم پشت لبخند پدر خميدگي قامت اوست،

عجيب دنيايي ست، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر

معذرت ميخواهم فيثاغورس.

پدر سخت ترين معادلات ست!

معذرت ميخواهم نيوتن،

راز جاذبه، مادر است!

معذرت ميخواهم أديسون.،

اولين چراغهاي زندگي ما، پدر مادرهستند! 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 3:55 | نویسنده : الهام...
بنر و پوستر شب های قدر

ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ …

ﺍﺯ ﻛﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺸﻮﺩ

پاﯼ ﺧﻴﺎﻟﻢ

ﻧﻜﻨﺪ ﻓﺮﻕ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ....

ﭼﻪ ﺑﺮﺍﻧﯽ،

ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ …

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺟﻢ ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ ...

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻛﻢ ﺑﻜﺸﺎﻧﯽ …

ﻧﻪ ﻣﻦ ﺁﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﺮﻧﺠﻢ

ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻧﯽ ...

ﻧﻪ ﻣﻦ ﺁﻧﻢ ﻛﻪ ﺯ ﻓﻴﺾ ﻧﮕﻬﺖ ﭼﺸﻢ ﺑﭙﻮﺷﻢ

ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﯽ ﻛﻪ ﮔﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻨﻮﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ

ﺩﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩﺩ …

ﻧﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﯽ

ﭘﺸﺖ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻧﺸﻴﻨﻢ ﭼﻮ ﮔﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﯽ

ﻛﺲ ﺑﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ

ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ

ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﺩﺭ ﻛﻪ ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍ ﻧﻴﺴﺖ ﭘﻨﺎﻫﯽ

التماس دعا دارم تو این شبای قدر

خیلی خیلی برام دعا کنید..



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 1:6 | نویسنده : الهام...

میترا خانوم و بهار عزیز

ممنونم که همراه منو این خونه کوچیکم هستین.. 

نمیدونم باید چی بگم بابت رفتن آشتی عزیز.. فقط متاسفم.. :(

کاش زندگی جور دیگه ای ازمون امتحان میگرفت.. الهه منم 5 سال میشه

که تنهام گذاشته.. بعد ازون دیگه هیچی برام قشنگ نیست.. زندگیم با 

خاطراتمون میگذره.. با روزای خوشی که با هم داشتیم.. با شیطونیامون 

دعواهامون قهرا و آشتیامون.. ولی چاره ای نیست زندگی ادامه داره.. 

باید سوخت و ساخت تا تموم شه.. امیدوارم غم آخرتون باشه و سایتون

همیشه بالای سر بهار عزیز باشه.. براتون یک دنیا شادی و یک عمر سلامتی

از خدا آرزو میکنممم.. برای آشتی عزیزم آمرزش الهی از خدا طلب میکنم..

همین الان برای شادی روحش فاتحه میخونم و از همه دوستای خوبم که 

این پستو میخونن هم میخوام برای شادی روح آشتی عزیز یک فاتحه بخونن و

یک صلوات بفرستن.. ممنونم از همه شما خوبااااان...  برامم دعا کنید.. :)



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 1:16 | نویسنده : الهام...
http://axgig.com/images/69028887741327583699.jpg

میگن عصر جمعه دل آدم میگیره ...

چند سالی هست که زندگیم در یک عصر جمعه متوقف شده!!!!



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 1:36 | نویسنده : الهام...

پا به پای کودکی هایم بیا...

کفش هایت را به پا کن تا به تا..

قاه قاه خنده ات را ساز کن ، 

باز هم با خنده ات اعجاز کن...

پا بکوب و لج کن و راضی نشو ...

با کسی جز دوست هم بازی نشو ، 

بچه های کوچه را هم کن خبر ...

عاقلی را یک شب از یادت ببر..

خاله بازی کن به رسم کودکی...

با همان چادر نماز پولکی...

طعم چای و قوری گلدارمان 

لحظه های ناب وبی تکرارمان ، 

مادری از جنس باران داشتیم 

در کنارش خواب آسان داشتیم ، 

یا پدر اسطوره ی دنیای ما ...

قهرمان باور زیبای ما...

قصه های هر شب مادربزرگ ، 

ماجرای بزبز قندی و گرگ ..

غصه هرگز فرصت جولان نداشت ، 

خنده های کودکی پایان نداشت 

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ، 

ثروت هر بچه قدری تیله بود ...

ای شریک نان و گردو و پنیر 

هم کلاسی ، باز دستم را بگیر ...

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 

آن دل نازت برایم تنگ نیست..

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟؟ 

آسمان باورت مهتابی است ؟؟ 

هر کجایی شعر باران را بخوان ، 

ساده باش و بازهم کودک بمان 

باز باران با ترانه ، گریه کن ! 

کودکی تو ، کودکانه گریه کن ! 

ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم بازگرد..



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 3:16 | نویسنده : الهام...

لحظه هایی هستند،که هستیم

چه تنها ، چه در جمع،اما خودمان نیستیم

انگار روحمان می رود

همانجا که می خواهد،بى صدا،بى هياهو

همان لحظه هایی که راننده ی آژانس میگوید رسیدین

فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟

و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟

ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیم،خواندیم و نفهمیدم

دیدیم و نفهمیدیم

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد،تاریک شد

چایی سرد شد،غذا یخ کرد

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه

و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم

کی دیگر نترسیدیم

از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم

و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید

و از آرزوهایمان کی گذشتیم

و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "



تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 3:9 | نویسنده : الهام...

در وجودم کسی هست !

به وسعت تو ....

که هر شب موهایش را شانه میزند

و هر شب یاد آخرین نگاه تو...آوار میشود...بر تنهاییم!

بر بی کسی این اتاقم...و من با خودم فکر میکنم...

حریمِ کدامین خیال را شکسته ام

که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟

باور کنی یا نه

باشی یا نباشی

دوستت دارم

فرقی نمیکند

خیال باشی

آرزو باشی

یا عکسی در قابِ این مانیتور

در این دنیای مجازیِ پر از مجازات

فرقی نمی کند که شعرِ کدام شاعر را میخوانی

فرقی نمیکند که میشناسیم

یا اینکه من تو را میشناسم

فرقی نمیکند که روی نیمکتی دو نفره نشسته باشیم

فرقی نمیکند که لبخندت سهم من بود یا دیگری

فرقی نمیکند که خوشحال بودیم یا ناراحت

همین را میدانم که دوستت دارم

و تو میشوی شروعِ حرف زدن

خودخواهیم را ببخش

ببخش که تو را به خواب میبینم

ببخش که واژه به واژه ی شعرم از تو داد میزند

ببخش که من عاشقت هستم..



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 18:16 | نویسنده : الهام...

 

 

 

تو نقش اول این قصه‌ای نمی‌دانی چه مشکل است بدون تو داستانم را .... 

از قـافلـه جــا مــانـدم درست سال ها پیش،

جـــــا مـاندم...

 زندانی این روزگار زشت شدم...

روزگاری که نه از جنس مـــن است نه از بـــرای من...

 چه رسمیست دنیــا!

از گردشش می نالـیم و می نـــالـیم

و روز زمین گیر شدنمان را جشن میگیریم!



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 0:57 | نویسنده : الهام...

پ مثل پناه...

پ مثل پدر...

همانکه نبودنش مرگ غرورم را رقم زد و جای خالیش اندوه را 

بر سرم هوار می کشد ...

کاش من هم پدر داشتم تا بجای خیرات هدیه می خریدم

و به جای روزت مبارک پدر نمی گفتم روحت شاد پدر

روحت شاد پدر که مسیر چگونه زیستن را به من آموختی...

پدر عزیزم

ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان پنهانی غصه هایی را 

خوردی ک مال تو نبودند ...

ببخش اگر ناخن های ضرب دیده ات را ندیدم ک لای درهای 

بسته روزگار مانده بود ...

ببخش ک آنقدر در جوانی غرق شدم ک سفیدی تدریجی 

موهایت را ندیدم ...

ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم ...

دلم خیلی واست تنگ شده..

دلم واسه نگاه کردنت...واسه صدات...واسه بودنت تنگ شده

کاش بودی تا امروز بغلت می کردم، دستاتو می بوسیدم

می گفتم بابایی روزت مبارک... :(



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 2:37 | نویسنده : الهام...
كاش...

نبودن تو...........

فقط نبودن تو نیست..

نبودن خیلی چیزهاست...



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 1:21 | نویسنده : الهام...

ﺧﺪﺍﯾـــــــــــا... 

ﺍﻣﺸﺐ خیلی ها ﺩﺍﺭند ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺻﺪﺍیت می کنند:

یک نفر ﺭﻭی ﺗﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ 

یک نفر داخل یک سلول ﺯﻧﺪﺍﻥ 

یک نفر ﮐﺎﺭتن خواب ﮔﻮﺷۀ ﺧﯿﺎﺑاﻥ 

یک نفر ﺗﻨﻬﺎیی در ﺍﺗﺎﻗﺶ و خیلی های دیگر... 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩلهایشان ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ و ﺣﺮفهایشان را بشنو... 

ﺧﯿﻠﯽ ها به تو ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭند...

ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺯندگی هایشان ﺑﮑﺶ...

خدایا امشب خیلی ها دستهاشون به سمت اسمونت بلنده...

"الهی ﺁمین"...



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 1:53 | نویسنده : الهام...

ساده میخندم..

ساده می گریم..

ساده می گذرم..

بلند می خندم و به هر سازی میرقصم..

نه اینکه دل خوشم !

نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد !

مدت طولانی شکستمم.. زمین خوردمم..

سختی دیدمم..گریه کردمم و حالا..

برای " زنده ماندن " خودم را به " کوچه ی علی چپ " زده ام..!

روحم بزرگ نیست ! دردم عمیق است..

می خندم که جای زخم هایم را نبینی...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 2:13 | نویسنده : الهام...
عکس

امشب تو دل آسمونم مثل دل من غوغاست, هر دو میباریم

شاید کمی آروم شیم اون روز لعنتی داره دوباره خاطراتش

برام تداعی میشه . . .

می نویسم برای تو........

برای تویی که بودنت را...

نه چشمانم میبیند...

و نه گوش هایم می شنود...

و نه دستانم لمس می کند...

تنها با شعفی صادقانه ...

با دلم احساست میکنم...!!!!

آدم‌ها می‌آیند, زندگی می‌کنند, می‌میرند و می‌روند اما فاجعه‌ی

زندگی تو آن هنگام آغاز می‌شود که آدمی می‌ميرد, اما نمی‌رود

می‌ماند و نبودنش در بودن تو چنان ته ‌نشین می‌شود که تو

می‌میری در حالی که زنده­‌ای و او زنده می‌شود در حالی که

مرده است...

روزی روزگاری مــــــردی در کنارم بود ...

مردی که نامش و نفسش گرمای زندگی ام بود ...

دستانش پشتوانه اینده ام ...

روزگار میگذشت و همه چیز آرام بود ..

شیرین بود ...

لحظه ها به رویم میخندیدند ....

بی خبر از فردا ...

ناگهان در یک ظهر لعنتی زندگی رویش را عوض کرد ...

آسمان بغضش را برای همیشه به من داد تا ببارم ...

فقط گفتن يك "خدا بيامرز" در جمع هاي خانوادگي كافيست

تا شكستن مادر باز تكرار شود... ;'(

ﺩﻟﻢ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭼﯿﺴﺖ ؟؟؟!

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ، ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺲ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﺯﺩﺩ

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﺒﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ، ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ

ﭘﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺒﺮﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

ﺗﺎ ﮔﻼﯾﻪ ﺍﯼ ﻧﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ...

حالــــم خوب است امــــا......

دلــــم تنــــگ آن روزهایی شده که می توانستم

از تــــه دل بخــــندم ...

یک سال دیگه ام گذشت بدون تو...

روحت شاد بابایی...



تاريخ : یکشنبه دهم فروردین 1393 | 4:2 | نویسنده : الهام...
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

خدايااا..؟؟

چند وقته خبري نيست ازت..

نگرانتممم.. :(



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 1:41 | نویسنده : الهام...
1947983830738040275727303386948n.jpg

بر سفره ي هفت سين نشستن نيكوست..

هم سنبل و سيب و دود كندر خوشبوست..

افسوس كه هر سفره كنارش خالي ست..

از پاره دلي گم شده يا همدم و دوست...



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 1:46 | نویسنده : الهام...

ﺑﻮﺩ...

ﺗﻠﺦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ

ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻧﯿﺎ

ﺑﻮﺩ...

ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ

ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺣﺠﻢ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺪ

ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ

ﺑﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ...



تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 23:56 | نویسنده : الهام...
530019_413403135362021_1935370087_n.jpg (720×481)

آدمی که دوستت دارد

خیلی زود برایت عادی می شود

حرف هایش.. دوستت دارم هایش..

و تو خیلی زود کلافه می شوی

از بهانه هایش.. اشکهایش.. توقع هایش..

و چون تصور می کنی که همیشه هست.. همیشه دوستت دارد..

هیچوقت نگاهش نمیکنی

نگرانش نمیشوی..

برای از دست دادنش نمی ترسی..

او همیشه هست

اما

او هم آدم است..

روزی که کارد به استخوانش برسد

کوله بار اندوهش را بر می دارد

و بی سر و صدا می رود..

حسی به من می گوید

آن روز بی اراده صدایش می زنی

اما

جوابی نمی آید..

فقط

برایت

جای پایش می ماند..!!



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 0:16 | نویسنده : الهام...

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....

کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...

دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم تو زیباترینی... .

همیشه با این باور زندگی کن...

خودت را فراموش نکن... .

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما به یاد داشته باش....

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردی برخیز....

اشکالی ندارد....

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!

به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....

برای پدرت تو ملکه هستی....

گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟

اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....

گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند

از تمام مردان این شهر ممنون باش...

ممنون باش که هر روز لطافت تو را،

ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .

تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...

آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی

هیچ گاه فراموش نکن...